ذبيح الله صفا

784

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ولى در همان حال مديحه‌سراييست كه ممدوحانش را پيش ازين شناخته‌ايد . با مطالعه در ديوان ثنايى معلوم مىشود كه او آن را دوبار جمع كرد و بعبارت ديگر دو ديوان دارد . نسخه‌يى از ديوانش را كه بشمارهء 4913 . Or در كتابخانهء موزهء بريتانيا ديده‌ام دو مجموعهء متمايز از شعر ثناييست با مقدمه‌يى بنثر از شاعر و پيرامون 4500 بيت قصيده و غزل و قطعه و مثنوى و رباعى . از دو نسخهء موجود در كتابخانهء مدرسهء عالى سپهسالار بشمارهء 1175 و 1176 يكى 2858 بيت و ديگرى 3142 بيت دارد و ثنايى در مقدمه آن ديوان نام و نسب و زادگاه خود را برشمرده و خويشتن را نديم سلطان ابراهيم ميرزاى صفوى معرفى نموده است و در مدح او قصيده‌هايى دارد . ازوست : بيا دل بميخانهء اهل راز * بكش جام معنى صورت‌گداز چنان خويش را كن ز صورت برى * كه از ديده گردى نهان چون پرى مگر شوق آن رهنمايت شود * بكوى خرابات جايت شود جهانى بيابى لبالب ز شوق * در و دشت او آفريده ز ذوق نه دست تصرف فلك را در آن * نه پاى تردد ملك را بر آن نرفته در او فكر اميد و بيم * در او گشته شخص توكل مقيم ز كبر و منى دور پيرامنش * نياز از عدم زاده در دامنش گرفته وطن عشق چون جان در او * بدل كرده با كفر ايمان در او زمينش چو آيينه صافىضمير * ز عكس جنان گشته صورت‌پذير هوايش مبرا ز گرد ملال * كمالش نديده چو نقصان زوال گروهى در آن دور از خشم و كين * بمى دست شسته ز دنيا و دين همه فارغ از ننگ و ناموس و نام * برسوايى خويش در اهتمام برون كرده از منظر غيب سر * ولى همچو خورشيد عين هنر گروهى بوارستگى چون فنا * به صورت چو درد و بمعنى دوا درو چشمهء جام مهر سپهر * زلالش جهانگير چون نور مهر درو گنجد اين عالم آب و گل * چو انديشهء آفرينش بدل